
xa0 من فهمیده ام که اگر یاد نگرفته باشم زندگی را تعریف کنم، او بی کار نمی نشیند/ تعریف می کند. حتی زمانی که فهمیدم باید زندگی ام را/ فرصت یکباره ام را/ می توانم تعریف کنم، نتوانستم. چون عادت کرده بودم که دیگرآن تعریف کنند. دیگرآنی که از آن ِ زندگی بودند/ آدم های زندگی. دلشان برای زندگی می تپید/ می تپد، نه برای من. در زندگی پرونده هایی هست که همیشه باز می مانند/ زخم هایی هست که زیر پوست زنده اند/ آماده برای دهان باز کردن. شاید برای همین بعضی چیزها را حواله می دهند به آن دنیا/ هنگام و بعد از مرگ/ ...
ادامه مطلب